|
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/01/14 15:29 توسط Alireza |
بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم + نوشته شده در شنبه 1386/12/25 0:4 توسط Alireza |
یادم آید، تو به من گفتی: -" از این عشق حذر کن! لحظه ای چند بر این آب نظر کن، آب، آیینه ی عشق گذران است، تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است، باش فردا، که دلت با د گران است! تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!" با تو گفتم: " حذر از عشق!؟-ندانم سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم، نتوانم! ................(استاد مشیری)
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/22 12:7 توسط Alireza |
صدا كن مرا كه صدايت زيباترين نواي عالم است
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/12/19 11:3 توسط Alireza |
در شب تاریک گر نتوانی
شوی خورشید لااقل مهتاب باش گر نتوانی شوی مهتاب لااقل آن کرم شب تاب
باش + نوشته شده در سه شنبه 1386/12/14 20:36 توسط Alireza |
این چند وقته اصلا حال نوشتن ندارم .این الطاف بی حد و حساب شما هم
که چپو راست شامل حالم میشه حسابی منو و شرمنده کرده، خودش کلی ایجاد انگیزه میکنه. خلاصه از کسی توقعی ندارم و راضی هم نیستم محض این دلی که در
به در شده خودتون و به درد سر بندازین. شما هم که سایتون زیاد شده از سر
ما، دیگه هم بیشتر از این جا نداره واسه این همه محبت وبلاگ من . ولی با تشکر از
شما میخوام بگم اگه میشه تنهام نذارین + نوشته شده در جمعه 1386/12/10 15:29 توسط Alireza |
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، + نوشته شده در یکشنبه 1386/11/28 22:14 توسط Alireza |
عجب صبري خدا دارد اول ظلم را مي ديدم ازمخلوق بي وجدان . جهان رابا همه زيبايي و زشتي به روي يکديگر ويرانه مي کردم. گرسنه چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم. نخستين نعره ي مستانه را خاموش آندم بر لب پيمانه مي کردم. که مي ديدم يکي عريان و لرزان . ديگري پوشيده از صد جامه ي رنگين. زمين و آسمان را واژگون مستانه مي کردم. از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز کرده. پاره پاره در کف زاهد نمايان سجده ي صد دانه مي کردم. صحرا گرد بي سامان هزاران ليلي ناز آفرين را کو به کو آواره و ديوانه مي کردم. عشاق سر گردان سراپاي وجود بي وفا معشوق را پروانه مي کردم. با همه صبر خدايي.تا که مي ديدم عزيز نا بجايي ناز بر يک ناروا گرديده خواري مي فروشد. گردش اين چرخ را وارونه بي صبرانه مي کردم. عامي ز برق فتنه ي اين علم عالم سوز . به جز انديشه ي عشق و وفا معدوم هر فکري در اين دنياي پر افسانه مي کردم. تاب تماشاي تمام زشتکاريهاي اين مخلوق را دارد. عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه مي کردم. + نوشته شده در دوشنبه 1386/11/22 15:38 توسط Alireza |
خدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم بگذار تا آن را خودم انتخاب کنم اما آنچنان که تو دوست داری چگونه زیستن را تو به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت کتاب نیایش از دکتر علی شریعتی + نوشته شده در شنبه 1386/11/20 14:53 توسط Alireza |
به اميد اينكه اين وب جايي باشه براي دوستي ها پس شروع مي كنم.....!!! + نوشته شده در شنبه 1386/11/20 13:1 توسط Alireza |
|
| ||||||